دفتر سرخ
دین دار آن است که در کشاکش بلا دین دار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح، چه بسیارند اهل دین.
قالب وبلاگ
*این را به هوای کربلا پُست کنم 
یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟
یک نامه نوشته ام برایت بی بی!
این را به نشانی کجا پست کنم؟*
*بسم الله الرّحمن الرّحیم*
بی بی! سلام، شب شده و کرده ام هوات
گفتم یکی دو خط بنویسم که از صفات،
کم کم زلال تر شوم و مثل آینه
روحم جلا بگیرد و از برکت دعات
مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان
مثل فرشته ها بزنم بال در هوات ...
بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخم های کهنه تر از چادر سیات،
که خاکی است و بوسه شلاق می خورد
از آتشی که شعله زد از گوشه ردات...
مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می کند،
آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟
از من سلام و عرض ارادات و بندگی
حتماً ببر به خدمت چشمان مرتضات...
***
ما را ملال نیست به جز دوری شما
خوبند بچه هام ... به قربان بچه هات...
جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در،
زیر فشار خرد کننده خودم به جات
بودم که تازیانه و سیلی به من خورد،
تا از کبود فاجعه می دادمت نجات
یا اینکه زهر شعله آتش به من رسد
خاکسترم بسازد و ریزد به خاک پات...
اما چه حیف، روی تو نیلی شد و من آه ...
ماندم به حسرتی که دهم جان و دل برات ...
من نذر کرده ام که شود پهلوی تو خوب
من نذر کرده ام که خدایم دهد شفات
این نامه محتوی کمی خاک تربت است
مال زمین زخمی غم، مال کربلات
گفتم برایتان بفرستم که تا مگر
مرهم شود برای همان زخم شانه هات ...
قربان این غمت که گره خورده بر دلم
قربان این جنون که مرا می دهد حیات
یک لحظه صبر کن و ... ببین راستی... عزیز
بین من و شما نکند خط ارتباط،
یک لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم،
لطفاً بگیر دست مرا، اِهدِنَا الصِرّاط...
می ترسم اینکه گم بکنم شهر ندبه را
می ترسم اینکه گم بکنم کوچه سَمات
می ترسم اینکه باز در انجام واجبات
یا اینکه در تداوم ترک محرّمات
از من قصور سر زند وای وای وای
شرمنده تو گردم و آن چشم پر حیات...
بی بی! مباد آن که فراموشتان شود
جان حسین جان حسن حاجت گدات...
خیلی ببخش طول کشید و اذان صبح
آمد و این موذن و حیِّ عَلَی الصّلات ...
من هم که با این همه واگویه خوانی ام
خیلی شدم مزاحم ساعات اِلتجات
پس بیشتر عزیز! مزاحم نمی شوم
قربان چشم های همیشه خدا نمات ...
بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر
باشد نشان خانه من توی کائنات
چشم انتظارمت که جوابی به من دهی
با دست خط سبز، که جان را کنم فدات
--
 
[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه (لاله سرخ) ] [ نظرات () ]

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد 
... 
و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-
عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی- 

نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .

غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.

.........
درود بر شرف ایران و ایرانی ♥

[ ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سید محسن ] [ نظرات () ]


چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد

 

سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست

هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد

 

بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست

این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد

 

لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم

دستهای سائل از این در خجالت می کشد

 

طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی

بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد

 

تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست

در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد

 

حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است

با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد

 

نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست

آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد

 

***

آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد

گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد

 

دست این از دست آن و...دست آن از دست این....

آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد

***

هر کجا حرف "در" و "دیوار" و...ازاین چیزهاست

چشم خشک از چشمهای تر......

 

علی اکبر لطیفیان

[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه (لاله سرخ) ] [ نظرات () ]
"هوالحبیب"
خاک آرام ترک بر می داشت
رهگذر آهسته آبله بر پا بسته
 راه بن بست به جان می­پیمود
و در آن تنهایی چشم او بر گل سرخی افتاد
صورت گل، رنج مانده بر جان گل،
 دل  او را سخت شکست
اشک بر صورت گل بوسه زنان
چهره غم زده اش می پالود
رهگذر گفت چرا شبنم اشک سایه بر صورت زیبای تو انداخته است
گفت من همدم بلبل بوده ام، از غم اوست دلم سوخته است
بلبل از بوی گل و صورت گل بی دل و مست
گل در اندیشه او فارغ از هر چیز که هست
رهگذر بار دگر ساز بی جانش را کوک نمود
و هوا پر شد از آوای سکوت
رهگذر گریه کنان باز از آن کوچه گذشت
و آن زمان بغض جامانده آن کوچه شکست
سالها سازِ دلِ خسته گل
چون تبر بر دل آن کوچه و آن شهر نشست
رهگذر رنج آن کوچه و آن حادثه در یادش ماند و
چند قدم نگذشته از آن کوچه، نفسش از یادش رفت
تا عالم و آدم یادش باشد
بیت الاحزان فاطمه، قبله رنج آدمی است...
!!!. دوستی نوشته بود: بلندترین ارتفاع برای سقوط: افتادن از چشم مهدی فاطمه (عج) است... خدا نکند که بیفتیم... خدا نکند...
                                                                            وارش
[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سید محسن ] [ نظرات () ]

سلام دوستان وبلاگی! بازنده

من نویسنده جدید این وبلاگ هستم که از امروز همکاری خودم را با سرکار خانم لاله سرخ آغاز کرده ام. امیدوارم که دوستان و همراهان محترم این وبلاگ مرا نیز در جمع خودشان بپذیرند تا با استعانت از خداوند منان بتوانم پست های مورد پسندی در این وبلاگ بگذارم.

ناگفته نماند که جنس مطالب من ممکن است تا حدی با مطالب ریحانه خانم (لاله سرخ) متفاوت باشد! از خود راضی

التماس دعا.... 

و اما اولین پست من:

نامه ای از....


سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)  افسوس که هر کس
 را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)  و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)  و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)  و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت  داری. (یونس  24) 


ادامه مطلب
[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سید محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کوه پرسید ز رود، زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من کوه پرسید :و من؟ گفت:در ماندن تو بلبلی گفت: و من؟ خنده ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو آه از آن آبادی که در آن آبادی که در آن کوه رَوَد، رود ،مرداب شود، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد، و نخواند دیگر، من و تو ،بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز، در خواندن من،ماندن تو،رفتن یاران سفر کرده یمان نیست بدان!
پيوندهای روزانه

صفحات اختصاصی
امکانات وب
Unlimited Free Image and File Hosting at MediaFire
ایران رمان